Home » رابرت جانسون و شیطان

رابرت جانسون و شیطان

رابرت جانسون و شیطان

این داستان را به هیچکس تا حالا نگفته بود. رابرت خیلی سعی کرد از زیر زبان ایکه زیمرمن بیرون بکشد. همه جا شایعه‌اش بود ولی هیچ کس داستان واقعی را نمی‌دانست. همه شایعات بر این بود که ایکه زیمرمن تکنیک نواختن گیتارش را از شیاطین و اجنه یاد گرفته. رابرت که بعد از مرگ همسر ۱۴ ساله‌اش ویرجینیا احساس گمشدگی و تنهایی می‌کرد این حس ناقص بودن را مثل کوله باری بر دوش گرفته و به می‌سی‌سی‌پی برگشته بود.

برگشته بود که پدر واقعی‌اش را پیدا کند، جانسون پدر. در این بین ناگهان با توانایی عجیب زیمرمن روبه‌رو شده بود. تکنیکی بود که هیچ نوازنده بلوزی تا اون موقع استفاده نکرده بود. خیلی عجیب زیمرمن به زحمت بیست و سه سال بود شاید چهار سال بزرگتر از رابرت ولی به گونه ای ساز می‌زد انگار هفتاد ساله نوازنده است. به هر نحوی که بود رابرت سعی خود را کرده بود ولی ایکه زبان باز نکرده بود.

تا اینکه  بالاخره یک ماه پیش وقتی با ایکه از بار بیرون می‌آمدند و او شدیداً مشروب خورده بود رابرت به او  گفت: خیلی سخته آدم برای تمام زندگیش یک راز رو توی سینه اش حبس کنه، ولی تو راز معلم گیتار خودت رو خوب قایم کردی. ایکه یک نگاهی به رابرت کرد در چشمان او صداقت را می‌شد دید. با اینکه تازه با او آشنا شده بود ولی می‌شد به او اعتماد کند. سکسکه ای کرد و با آرومی گفت: معلمی نیست من فقط این تکنیک رو از آقای لو یاد گرفتم.

رابرت جانسون و شیطان

افسانه دیدار رابرت جانسون با شیطان

لو کیه؟

لو همون کشیشیه که شب‌ها برای مرده‌ها توی قبرستون دعا می خونه. چند وقت پیش من اونجا دیدمش. اون شبم خیلی مست بودم. وقتی سازمو دید گفت که اونم گیتار می‌زده وقتی اروپا بوده. گفت مردم اروپا هم از این گام بلوز استفاده می‌کنن البته اسمش یه چیز دیگه است یه چیزی تو مایه‌های پنوله یا یه همچین چیزی بعد گیتارم رو گرفت دستشو شروع کرد به زدن. خیلی بهتر و عجیب تر از من ساز می‌زد. بهم یاد داد.

ولی بهم گفت اگه می‌خوای ازم یاد بگیری باید یک شب دیگه بیای که مست نباشی و من همه چیو یادت بدم. می‌گفت اگه می‌خوای یاد بگیری باید برای من یک شرطی را انجام بدی که نباید مست باشی. ولی خب از اون به بعد دیگر من ندیدمش.  یعنی دیگه تو قبرستون نرفتم. یعنی راستشو بخوای اون یه مقدار ترسناکه. با اینکه مرد مهربونی به نظر می‌رسه ولی با اون قد بلندی که داره و صدا خشدار بم، یه مقدار ته دل آدم رو خالی می‌کنه. 

بعد این مکالمه بود که رابرت برای مدت یک ماه هر شب گیتارش را برمی‌داشت راهی قبرستان می‌شد تا لو را از نزدیک ببیند. باید از آقای لو یاد می‌گرفت. باید بهترین نوازنده بلوز تاریخ می‌شد. تقریبا هیچکس تو کلیسا و هیچ  کشیشی لو را نمی‌شناخت. انگار ایکه زیمرمن تنها کسی بود که پدر لو را از نزدیک دیده بود. آن شب رابرت داشت از دیدن آقای لو ناامید می‌شد.

گیتارش را برداشت و به سمت قبرستان رفت. ماه بدر در آسمان مثل یک فانوس سفید رنگ مسیر جاده خاکی را مثل رودخانه نقره فامی روشن کرده بود. همیشه وقتی این مسیر را طی می‌کرد هیچکس را نمی‌دید ولی آن شب کمی بعد از تقاطع مزرعه داکری مردی هر دو آرجش را پرچین بلند تکیه داده بود و داشت به آسمان نگاه می‌کرد. رابرت به او نزدیک شد مردی بسیار قد بلند و سیاه پوست بود صورت استخوانی و بسیار زیبایی داشت. به محض اینکه رابرت را دید لبخندی بر روی صورتش نشست بسیار مهربان به گونه‌ای که رابرت را نیز به لبخند زدن واداشت. رابرت سلام کرد و پرسید.

گیتاریستی که رمح خود را به شیطان فروخت

شما پدر لو هستید؟

با شنیدن این جمله مرد به یکباره قهقه بلندی سردار به طوری که صدایش در کل مزرعه پیچید. بعد با صدای بم و پر طنین خود گفت:
من فرزندانی داشتم عزیزم ولی هیچگاه کشیش نبودم که مرا پدر صدا می‌کنی. می‌تونی مرا همان لو صدا کنی.

آخه ایکه گفت شما برای مرده‌ها دعا می‌خوانید.
نه عزیزم دعا نمی‌خوانم به دوستانی سر می‌زنم که در گذشته با همدیگه معامله‌ای داشتیم. در حین صحبت کردن از دستانش به زیبایی استفاده می‌کرد انگار داشت با آنها جادو می‌کرد. در این حین انگشتان بلند آقای لو نظر رابرت را جمع کرد.بعد از چند لحظه خیره ماندن به آنها با شک گفت: 

میشه به من هم یاد بدید مثل ایکه گیتار بزنم؟
من می‌تونم به تو یاد بدم بهتر از ایکه گیتار بزنی. بعد دست راستش را به سمت گیتار دراز کرد و آن را از رابرت طلب کرد. رابرت گیتار را به او داد. دسته گیتار در دستان بلند و ظریفش به نظر کوچکتر از همیشه می آمد. 

با ظرافت به آن نگاه کرد و گفت: به به گیبسون ال 1 این یکی از گیتارهای محبوب منه. به نظر من از اون ویمن ۷۴۸ زیمرمن خیلی بهتره. ولی گیتاری که از این چوب رز وود و ماهوگونی به این کیفیت ساخته شده بهتره که اینطوری کوک بشه. بعد روی تک تک سیم‌ها زد و کمی گوشی‌های کوک را جابجا کرد و حجم صدای گیتار بیشتر شد انگار گیتار تازه صدایش باز شده بود. بعد رو به رابرت کرد و گفت: با من موافقی؟ 

رابرت که تا حالا هیچ همچین صدایی از گیتارش نشنیده بود و مبهوت ماند بدون آنکه کلامی بگوید سرش را به نشان تایید تکان داد. بعد آقای لو با انگشت شستش روی سیم باس زد یک، دو، سه ، چهار، یک ، دو ، سه ، چهار. انگار گیتار ضربان قلب پیدا کرد و زنده شده بود امواج موسیقی فضا را تسخیر می‌کرد رابرت سرش را همراه نبض گیتار تکان می‌داد. آقای لو گفت:  ریتم درست را با قدرت باید زد تا گروو‌ ایجاد بشه.

بعد از این جمله که کاملا روی ضرب ادا کرد، با انگشت اشاره و وسطی روی سیم های زیر یک ملودی آتشین را نواخت. گیتار انگار داشت می‌سوخت از درد و داشت ناله می‌کرد. رابرت مبهوت موسیقی در هپروت سیر می‌کرد. انگار فضا سحر شده بود و او و آقای لو در حباب آبیی در کران بی زمانی، از دنیا فارغ شده بودند.

 آقای لو به نحوی ساز میزد که گویی دو نفر گیتار می‌زنند. ملودی ها پشت هم روی نبض ریتمیک گیتار می‌نواخت. بعد در حین نواختن گفت: آکوردهای معکوس رو باید پشت هم مثل آجر ردیف کنی و ملودی ها رو لابه‌لای همین آکوردها روی بدنه آکورد بنوازی اینطوری دیواری محکم از موسیقی معماری می‌کنی.
رابرت جانسون روح خود را به شیطان فروخت

موسیقی که می‌نواخت خارق‌العاده بود. رابرت دیگر سر از پا نمی‌شناخت. ملودی ها مثل یک مار خوش خط و خال در فضا عشوه گری می‌کرد دور همه چیز می‌پیچید و آن را همراه خود حرکت می‌داد حتی انگار گیاهان و درختان هم با آن همراه شده بودند. رابرت  باورش نمی‌شد این صدا از گیتار خودش در می‌آید. ناگهان آقای لو با کف دستش صدای گیتار را ساکت کرد.

حباب آبی در کسری از ثانیه غیب شد و رابرت گویی از هیپنوتیزم بیرون آمده باشد گیج به نظر می‌رسید. به صورت آقای لو نگاه کرد. لبخندی بر لب های او پدیدار شد. آرام گفت: دوست داری اینطوری گیتار بزنی؟ رابرت احساس می‌کرد صدایش را از دست داده ولی در یک آن صدایی از گلویش بیرون آمد که گویی از آن خودش نبود. صدای خودش را شنید که گفت: بله.

چه چیز حاضری در قبالش به من بدی؟
من پول زیادی ندارم ولی هرچه دارم را می‌پردازم.
من فرد ثروتمندیم پول نیاز ندارم. چیزهای ارزشمندتری از پول وجود داره.
رابرت کمی فکر کرد با خودش او چیز ارزشمندی با خود نداشت. به نظر معامله خوبی بود گفت: خوب پس چگونه معامله کنیم.
آقای لو گفت: خوب من قسمتی از روحم رو به تو می‌سپارم تا با آن از استعداد نوازندگی من برخوردار بشی ولی در عوض آیا تو هم حاضری همین کار رو انجام بدی؟

رابرت لحظه ای ترسید. روحش را به آقای لو بدهد؟! آنوقت دیگر نمی‌تواند با ویرجینیای عزیزش باشد بعد از مرگ! آقای لو گویی شک رابرت را بو کشیده باشد گفت: اگر تو ده بار هم زندگی کنی بدون روح من به این استعداد دست نمی‌یابی. بعد گیتار رابرت را به او برگرداند.

رابرت گیتار را در دست لمس کرد گیتار انگار هنوز ریز ارتعاشاتی از آن موسیقی که نواخته بود را در خود داشت. رابرت  گویی خشک شده بود گیتار را در هوا نگه داشته بود. عمیق ترین لحظه تصمیم‌گیری زندگیش رسیده بود. همان شانسی که فقط یک بار در خانه اش را می‌زد، داشت به در می‌کوفت. با خود گفت: مثل آشیل یک زندگی کوتاه با افتخار یا یک عمر بلند بی ثمر؟!؟! بعد از چند لحظه که به صورت آقای لو خیره مانده بود به یک باره و با  قاطعیت تمام از تصمیمی که گرفته بود گفت. قبوله چیکار باید بکنم؟ 

آقای لو لبخندش را گسترش داد دندانهای زیبای سفیدش نمایان شد و دستش را دراز کرد به سمت رابرت و رابرت دست او را محکم فشرد. گرمای عجیبی در دستش احساس کرد سپس دست ها از هم جدا شد. آقا لو گفت لازم نیست کاری کنی هم اکنون تو مثل منی و من مثل تو، از افتخار لذت ببر. بدرود. 

اندک اندک قدم برداش در جاده خاکی نقره فام  دور شد آنقدر که اندازه یک نقطه کوچک در آمد و در تاریکی در یک جرقه گم شد. رابرت با دستانی که هنوز گرمای دستهای آقای لو را داشت بر روی گیتارش نبض گرفت. آری گیتار به یک باره با تمام وجود به صدا در آمد و گویی زنده شده بود. گویی معجزه شده بود. رابرت نمی‌خواست دست از نواختن بردارد می‌خواست همه صدای گیتار او را بشنوند. می‌خواست کل منطقه دلتا را از خواب بیدار کند.

شهر به شهر، کوچه به کوچه همه از چیزی که او به دست آورده بود لذت ببرند. رابرت آرام به سمت خانه رفت مشتاق بود صبح آغاز شود و سفر اعجاب برنگیزش به تمام کشور را شروع کند و موسیقی‌ و استعدادش را به رخ همه بکشد چون تازه افسانه رابرت جانسون شروع شده بود.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *